ننگ ساده

باور بکن سخت است ننگی ساده باشی!

حتی به وحی از بطن مریم زاده باشی!!

تا اینکه کِشتی وزن حیوان تاب آرد

خود را میان کافران جا داده باشی

سخت است فرزندت شود صدپاره بر مین

با افتخار اما تو یک آزاده باشی!

اصلا ولش کن آبرو!!! سخت است در عشق

مانند سگ بازیچه ی قلاده باشی

یا بهر صیادی شوی راهی به ناگاه

در دام چشم آهویی افتاده باشی

خانه " شمیم عشق" هر شب پخش باشد

درگیر یوسف ها حوا و باده باشی

انگار وقتش شد!! قلم بردار شاعر

باید برای یک غزل آماده باشی


حسین بستام

18 شهریورماه 1392

باز هم زلزله...



مادرت منتظر آمدن توست بیا

اشک من لحظه ی جاری شدن توست بیا

تو درست آمده ای شک نکن اینجا شهر است

این چراگاه گسل ها وطن توست بیا

از سفیدی کفن ترس به دل داشتی و 

ای خوش این شانس که قالی کفن توست... بیا

مریم ای آنکه به تو شانس چنین رو آورد

خواستگارت به امید سخن توست بیا

یا بگو آره و یا خیر که دیشب میگفت

جان او گوش به زنگ دهن توست بیا

خواهشی نیست گلم! دختر خوبم سارا

مادرت منتظر آمدن توست بیا


حسین بستام
Hossein Bastam
1392/2/2
تقدیم به زلزله زدگان استان بوشهر و سیستان و بلوچستان...به امید دوای دردی از دردهایشان...

زلزله دشتی و کاکی...


بخوان میهن بخوان آوای دشتی

به گلزارم که شد خشکیده دشتی

تمام مردمانت داغ دیدند

ز لرزشهای نا هنگام دشتی



حسین بستام
25 / 1 / 1392
تقدیم به زلزله زدگان بوشهر عزیز...

زلزله بوشهر...

" بوشهر " هم داغی دگر بر داغ ها شد

مثلِ "بم" و همچون "اَهَر" ماتم سرا شد

(از خاکی که تمام مردمش در همه عمر دلشون در حال لرزیدن باشه انتظار دیگه ای نمیشه داشت، نمیدونم چرا بوشهر با آن هوای گرمش امشب خاکش اینقدر سرد شده!!! )


حسین بستام
1392/1/20

رفیق من...


با اشک توی چشم چه جوری رفیقِ من؟



دیگر بریدم از غم دوری رفیق من



بر حال و روز تلخ من ایوب ضجه زد



گشتم خدای زجر و صبوری رفیق من



"سرسرد" مانده خاطره هایم که پیش توست



شاید تو "سرگرم" مروری رفیق من



با هر نفس به یادِ تو هِی گریه میکنم



بعدت نمانده هیچ غروری رفیق من...



امشب بیا که بزم و بساطی به پا کنیم



با خُمره ای شراب چطوری رفیق من؟؟



" من زنده ام هنوز و غزل فکر میکنم"



شاعرنما و زنده ی زوری، رفیق من!!!



شاعر:

حسین بستام

بهمن 1391



تقدیم به علی منصوری (دیوانه) ...

حال این روزهای من اینگونه است...

به چشمم چشمه ها خشکیده شد کم کم، خبر داری؟؟
ارومیه شده دریاچه ی اشکم خبر داری ؟؟

حسین بستام 

به مرگم راضی...

شدم از فاصله بیزار...به مرگم راضی

اشک میریزم و اینبار به مرگم راضی

مثلِ دیوارِ اِوین محکم و برجا... حالا -

-مثلِ یک نیمه ی دیوار به مرگم راضی

بی تو میمیرم و میمیرم و میمیرم و تو

باز از اینهمه تکرار به مرگم راضی

عقده ای کرده دو چشمت غزلم را امشب

و ردیفی که به اصرار به مرگم راضی

سقف آرامشم از تو به سرم گشته کلاه

اَهَرم ، مَملو از آوار... به مرگم راضی

Hossein Bastam
حسین بستام
22/ 8 / 1391

خبر...خبر...خبر...

بر بام و به اوجِ هر دکل خواهم شد...
دور از مِی و معشوق و غزل خواهم شد...
در اول شهریور سالِ "نه و یک"
یارانِ عزیزِ دل " کچل " خواهم شد...

حسین بستام 

می خواهم چکار؟؟

دل پریشان دارم از تو شانه می خواهم چکار ؟

مرغِ محکومِ به مرگم دانه می خواهم چکار؟ *

التماست می کنم با گریه در بازارِ شهر

من غرورِ کاذبِ مردانه می خواهم چکار؟

مَردم و هر بار رفتی بی تو "عادت" کرده ام

شعرهای آبرومندانه می خواهم چکار؟

چون تو را دارم نمی بینم بجز تو... این منم -

مردِ نخلستان نشین!! گلخانه می خواهم چکار؟

خواستم تلمیحی از "لیلی" بسازم... شعر گفت:

من هزار ویک شبم، افسانه می خواهم چکار؟

عمرِ من در کوچه تان مهتاب طی شد بی تو و -

جانِ من رفت و نرفتم ...نه... نمی خواهم...چکار -

داری حالا در کجا هستم ،ولی بعد از تو من-

سازگاری با دلِ دیوانه می خواهم چکار ؟


Hossein Bastam
حسین بستام 
مرداد 1391


* دوستت دارم پریشان،شانه میخواهی چکار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چکار؟
 

تقدیم به زلزله زدگان آذربایجان...


هیچکس منتظرِ آمدنت نیست ، نیا ...

اشکِ من لحظه ی جاری شدنت نیست نیا

ای مسافر که شبی دور زشهرت شده ای

"اهر " این لحظه شبیه وطنت نیست نیا

تو که خوابیده ای آرام و پتویت شده شهر

بخدا فرصت غسل و کفنت نیست نیا

پدرم با چه دلی عزم به منزل داری؟

دختر کوچک شیرین دهنت نیست نیا

"یاسمن" وقت اذان داشت "پدر جان..." میگفت

ای که حالا خبر از یاسمنت نیست نیا

باغ "همبستر" آوارِ گسل ها شده است

باغبان هیچ وفا در چمنت نیست نیا

درب و دیوار فروریخته اش میگریند

هیچ گوشی شنوای سخنت نیست نیا

وَرزقان نیمه ی شب... نه!!! چه بگویم؟؟... تو فقط -

-هیچکس منتظرِ آمدنت نیست!! نیا... 

Hossein Bastam
حسین بستام
23 / مرداد / 91
 

عادت میکنم...

بعد از این بر غصه های یار عادت میکنم

بر نبود لحظۀ دیدار عادت میکنم

پر زدن در اوج در زندان نمی بینم...که بر

رقصِ برگ از روزنِ دیوار عادت میکنم

تا کنم برپا بهاری از گل و لبخند و عید

مثل او بَر ابرِ باران بار عادت میکنم

هر خوشی ماتم شد و هر غصه ای گردید شوق

عاقبت بر گردشِ پرگار عادت میکنم

دورۀ درمان اشعار کهن آغاز شد

بر دوایِ دکترِ بیمار عادت میکنم

تا که یلدا در فرار از عالم دیوانه هاست

بر شبانِ قدرِ بی مقدار عادت میکنم

این شکایت نیست باتو من که گفتم در شروع

بعد از این بر غصه های یار عادت میکنم


Hossein Bastam
حسین بستام (خرداد 91)

از دست دادم...

من آن ابرو کمان از دست دادم


بُتی شیرین زبان از دست دادم


چه سان گِریَم که لایق باشد این غم


زمین را هم زمان از دست دادم


چگونه دل دهم بر غیر ؟ چون من...


شهنشاه زنان از دست دادم


پس از این سجده کردن شرم دارد


که من لاتِ بتان از دست دادم


مرا پرورد با مهر و محبت


به آخر باغبان از دست دادم


زمستان گشته از باران دو چشمم


بهاران در خزان از دست دادم


اگر این کفر باشد باز گویم


خداوند جهان از دست دادم


مگو (بستام) کمتر ناله سر کن


که در صبحی فلان از دست دادم


حسین بستام

03 /09/ 1390

من نمیدانستم...

جان آن شده بود و من نمیدانستم

جانان شده بود و من نمیدانستم

ناخوانده به خوانِ طالعم تا چندی

مهمان شده بود و من نمیدانستم

بر سینه ی سرنوشتِ من چون خاتم

قرآن شده بود و من نمیدانستم

اندیشه ی اهرمن ستیزم بر کفر

ایمان شده بود و من نمیدانستم

دردی که دوا نباشدش ،یعنی عشق

درمان شده بود و من نمیدانستم

اسکندرِ غم بدست دارایِ مُراد

زندان شده بود و من نمیدانستم

جُوری که به تخت سلطنت چندی کرد

دربان شده بود و من نمیدانستم

اشعار لسانِ غیب درمانده و فال

فنجان شده بود و من نمیدانستم(1)

(بستام) به (دیوانه) گره خورد و غزل(2)

دیوان شده بود و من نمیدانستم


حسین بستام


(1) در لحظات اول سرودن این سروده چند بیت را برای نازنین علی منصوری خواندم و ایشان به طنز و شوخی شروع کردن به قافیه چینی از جمله (فنجان شده بود و من نمی دانستم) بنده هم به ایشان در دنیای رفاقت و برادری عرض کردم که اگر این قافیه را در این شعر بکار نبرم شعر را به پایان نخواهم برد...
(2) دیوانه تخلص برادر نازنینم جناب علی منصوری و منظور و مراد در این شعر ایشان است

بی سبب!!!

در سرایِ عشقِ او کاشانه کردم بی سبب


چون قناری پیشِ قرقی لانه کردم بی سبب

خواستم از چاهِ بیژن عشق را آرم بُرون


گُم خودم را در دل افسانه کردم بی سبب

دل پریشان داشت از ظلم و قساوت، ای دریغ


جایِ دل زلفِ پریشان شانه کردم بی سبب

گر نبودم باده ای از ساغرِ لبهایِ او


خویش را از جامِ غم ، مستانه کردم بی سبب

نور دیدم در گُمانم شمع آمد آن مُنیر


گردِ خورشید همّتِ پروانه کردم بی سبب

پنبه در گوشم نهادم ، پندِ پیران نشنوم


گفتگو با کودکی دُردانه کردم بی سبب

او به بزمِ دیگران، من در پیِ دربند ها


از امیدم قلعه ها ویرانه کردم بی سبب

فاش فریادی بزن بستام، چون من خویش را


بهر دامِ صیدِ آهو دانه کردم بی سبب



حسین بستام
9 / 08/ 1390

گریبان...

در گریبانم غزل، لیکن لبانم دوخته
همچو پروانه خموش و همچو شمع افروخته
این غزال وحشی است امّا غزل می خواننش
من به دام این غزال هم ساخته ، هم سوخته
بهر چنگ آوردنِ یک تار از مژگانِ او
آرش آن تیر و کمان را رایگان بفروخته
کِی به گردون همچو من ضحاک دیدستی ؟ ببین !
آستینِ کوته و ماران در او اندوخته
بر تناسخ معترف گشتم از اینسان کانزمان
غیر حُسنت خواجه(1) را کی شاعری آموخته؟
کِی؟ کجا محرم بجز دیوانه شد بستام را؟
در گریبانم غزل، لیکن لبانم دوخته


حسین بستام

1388

فلان...

آمد از رویِ وفا امشب به بالینم فلان*


ویس تاریخ منی، من همچو رامینم فلان

از غم دنیا بُدم آشفته حال و دردمند


شربتی بخشید و از غم داد تسکینم فلان

چلچراغ آسمان ای ماه زین روزن متاب


دارم اندر خلوتم چون ماه و پروینم فلان

گر به حَشر از من سوالی کرد ربِ ذوالجلال


فاش می گویم که دینم هست و آیینم فلان

گر مسلمانم وگر آزاده شاهد باش، من


دست بردارم به خاک پایت از دینم فلان

من هدر کردم جوانی را و می سوزم کنون


از برایت خود نمیدانی چه غمگینم فلان

مُرد بستام از غم یک لحظه بی تو طی شدن


از خدا خواهم که باشی شمع بالینم فلان


حسین بستام
25 / 04 / 1385
 

*راستش را بخواهید ردیف (فلان) تغییر یافته ی نام "مخاطبی خاص" است...دوست نداشتم که نامی ازش ببرم بخاطر همین نامش را به "فلان" تغییر دادم...اشعار نوجوانی است،ببخشید دیگه...